
خانومها در لحظه اي كه دهانشان بسته است عكس بگيرد
می گویم : بود و نبودت یکی است جای خالیش اما احساس می شود آن لحظه که نیست
می گویم : دست از سرم بردار دستانم می لرزد اما وقتی می نشیند میان دستهایش هیچ نمی گویم





مناجاتی از خواجه عبدا.. انصاری
ادامه مطلب
ببینید فال در موردتون چی میگه؟
ادامه مطلب
:
![]() |
ادامه مطلب را کلیک کنید
ادامه مطلب
IQ شما چند است؟
40 دقيقه وقت، 39 سوال
ادامه مطلب را کلیک کنید
ادامه مطلب
ادامه مطلب را کلیک کنید
ادامه مطلب
جالبه عکسها را هم ببینید(ادامه مطلب را کلیک کنید)
ادامه مطلب
جالب ترين خبر در تعطيلات عيد ، ماجراي ازدواجي بود در يکي از روستاهاي فومن ! يک داماد و 2 عروس !!!
بله ، اين آقا داماد 28 ساله در راستاي اجراي سفت و محکم سنت پيامبر با يک تير 2 نشان زد و در يک عمل انتحاري 2 دختر 27 و 24 ساله رو به عقد خودش درآورد !
البته حرف و حديثهاي فراواني وجود داره که چطوري شد که اينطوري شد !!! ولي چيزي که من شنيدم به اين شکل بوده :
عروس بزرگه ( همون 27 ساله ) با اين آقا داماد ماجرا ، گويا چند مدتي دوست بودن ، پس از مدتي که خانواده محترم داماد از اين ماجرا بي خبر ( به روايتي مخالف ) بودن دختر 24 ساله اي رو انتخاب مي کنن و داماد بيچاره ! رو بر سر 2 راهي قرار مي دن .
پس از کش و قوس هاي فراوان و تهديد عروس بزرگه مبني بر خودکشي و .... اين برادر ارجمند که زياد از اين 2 راهي بدش نمي اومد حل مشکل رو بر عهده 2 تا عروس خانوم مي ذاره تا با هم به توافق برسند که کدومشون زن اين آقا بشه !
اون بانوان محترمه هم ، هر دو به اين نتيجه مي رسند که 2 تايي به عقد اين فرد در بيان و .... مبارک است انشاءالله !!!
برای دیدن عکسهاشون ادامه مطلب را کلیک کنید
ادامه مطلب

لینک های جالبی داره -من اطلاعات تلفن شهری ۱۱۸ و مترجم متن را امتحان کردم خیلی خوب و مفید بود
ادامه مطلب

عجب کنفرانس علمی پرباری! منو هم بازی می دی!
ادامه مطلب را کلیک کنید
ادامه مطلب
نمونه هایی از احترام به حقوق زنان
تو ایران فکر کنم برعکسه...![]()
يک زن در مراسم ختم مادر خود ، مردي را مي بيند که قبلا او را نمي شناخت. او با خود انديشيد که اين مرد بسيار جذاب است. او با خود گفت او همان مرد رويايي من است و در همان جا عاشق او مي شود .اما هيچگاه از او تقاضاي شماره نمي کند و ديگر آن مرد را نمي بيند. چند روز بعد او خواهر خود را مي کشد.
به نظر شما انگيزه ي او از قتل خواهر خود چه بوده است ؟
چند دقيقه با خود فکر کنيد و پاسخ صحيح با کلیک ادامه مطلب ببینید
ادامه مطلب
دو دوست
دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي کردند بين راه سر موضوع اختلاف پيدا کردندو به مشاجره پرداختند يکي از آنها از سر خشم بر چهر ديگري سيلي زد. دوستي که سيلي خورده بود سخت آزرده شد ولي بدون آن که چيز ي بگويد روي شن هاي بيابان نوشت : امروز بهترين دوست من بر چهره ام سيلي زد . آن دو کنار يکديگر به راه خود ادامه دادند به يک آبادي رسيدند تصميم گرفتند قدري انجا بمانند . و کنار برکه آب استراحت کنند ناگهان شخصي که سيلي خورده بود لغزيد و د ربرکه افتاد نزديک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد بعد از آن که از غرق شدن نجات يافت برروي صخره اي سنگي اين جمله را حک کرد امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد . دوستش با تعجب از او پرسيد بعد از ان که من با سيلي تو را آزردم تو آن جمله را روي شن هاي صحرا نوشتي ولي حالا اين جمله را روي صخره حک مي کني ؟ ديگري لبخندي زد و گفت وقتي کسي ما را آزار مي دهد بايد روي شن هاي صحرا بنويسيم تا باد هاي بخشش آن را پاک کنند ولي وفتي کسي محبتي در حق ما مي کند بايد آن را روي سنگي حک کنيم تا : هيچ بادي نتواند آن را از يادها ببرد
جواب داد : آخر زن من یادش رفته است چتر خود را بردارد .
دوستش گفت : اینکه نگرانی ندارد ، حتما به محض اینکه گرفتار باران شده عقلش رسیده که وارد یک مغازه شود و صبر کند تا باران بند بیاید .
شوهر گفت : علت نگرانی من همین است چون او رفته بود حقوق مرا از اداره بگیرد و وارد مغازه شدن همان و حقوق یک ماهه مرا خرج کردن همان .
- زنها به هیچ وجه نمی توانند یک راز را توی دل خودشان نگه دارند .
- اختیار داری ، الان ده سال است که زن من حاضر نیست به من بگوید ، این پولی که از من می گیرد ، چه کار میکند .
کارآگاه از خانم پرسید : روز روشن ، اگر در خانه بودید چطور نفهمیدید که دزد آمده ، آنهم وقتی دیدید کمد ها بهم ریخته و محتویاتش کف اتاق پخش شده است ؟
خانم جواب داد : خوب دیگه ، فکر کردم لابد شوهرم دنبال یک پیراهن تمیز می گشته !!!
وزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید
برای دیدن عکسها ادامه مطلب را کلیک کنید
ادامه مطلب
به یک نفر ميگن "تور" را تعريف كن؟
ميگه:
تور مجموعه سوراخهايي هستند كه با طناب به هم وصل شدهاند
هدفهای آموزشی: کلاسهای آمادگی دايم برای مردان تا عضوی از بدنشان به نام مغز را فعال کنند، عضوی که آنان منکر وجود آن هستند..
ادامه مطلب را کلیک کنید
ادامه مطلب

صدای ناز یه دونه نی نی برای اونایی
که با شنیدن صدای بچه ها حال میکن
مرد گفت : چرا متاثر نباشم ؟ آخر رفیقم تاکنون سه بار مرا در چنین مراسمی دعوت کرده ا ست و من هنوز نتوانسته ام حتی یکبار از او چنین دعوتی بعمل آورم .
| |||||
مطالبو بخونید و نظر بدید بنظر من خیلی جالب هستن
ادامه مطلب

آنقدر بوسيدمش تا خسته شد...
خسته از بوسيدن پيوسته شد...
خواست گويد خسته گشتم بر لبش
لب نهادم راه شكوه بسته شد...

ادامه مطلب را کلیک کنید
ادامه مطلب
در خیابانی دو کارگر کار می کردند . یکی زمین را می کند و دیگری پر می کرد . شخصی پرسید چرا چنین کار بیهوده ای انجام می دهید ؟ آن دو لحظه ای دست از کار کشیدند و به اطراف نگاه کردند . وبا تعجب گفتند ما سه نفر بودیم . یکی می کند دومی لوله می گذاشت و سومی پر می کرد . گویی نفر دوم مدتیست رفته و ما متوجه نشده ایم .
داستان گربه
در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آنها میشد . بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد . این روال سالها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد . سالها بعد استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد . راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند . سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای در باره ی اهمیت بستن گربه به درخت در هنگام مراقبه نوشت .
در پادگانی در ایران در جاده ای نسبتا دور افتاده همیشه یک سرباز مسئول نگهبانی در پای درختان بزرگ آن جاده بود . روزی یکی از افسران کنجکاو شد که بفهمد درختان به این بزرگی چه نیازی به نگهبانی دارند . او متوجه شد سالها پیش هنگامی که فرمانده پادگان دستور درختکاری در آن منطقه را داده یک پست نگهبانی هم برای مراقبت از نهال ها در نظر گرفته . مدتها بهد فرمانده رفته اما پست نگهبانی پس از سالیان دراز همچنان در جای خود باقی مانده
دختر جواب داد : حسن سلیقه تو را
ولتر نویسنده مشهور فرانسوی که در گفتار طنز آمیز معروفیت خاصی دارد ، بیکی از خانمهائی که شیفته اخلاق و نوشته های او بود و کرارا از وی تقاضای ملاقات می کرد ، نوشت : امیدوارم پس از تصحـیح اغلاط کتاب تازه ام که زیر چاپ است ،به خدمت برسم و با یک دنیا عذر خواهی ، غلط بزرگ زندگیم را که آشنائی با حضرت علیه بود تصحیح کنم .
روزی یکی از خانم های خود پسند کارتی را به عنوان دعوت برای برنارد شاو فرستاد . زیر آن نوشت : من روز پنجشنبه از ساعت چهار تا شش در منزل خود خواهم بود .
برنارد شاو زیر کارت اضافه کرد : (( من هم همینطور )) و کارت را برای خانم پس فرستاد !!
مردک بیعرضه ای که با زن با عرضه ای ازدواج کرده بود ، به یکی از دوستان خود گفت : تا کنون شش سال از زندگی زناشوئی ما می گذرد و لی در این مدت کوچک ترین دعوا و مرافعه ای و اختلاف نظر میان ما رخ نداده است .
دوستش گفت : خوشا بحالت ، واقعا شانس آورده ای ، معلوم می شود زن ایده آلت را پیدا کرده ای .
مرد جواب داد : نه ، من زن ایده آلم را پیدا نکرده ام . زنم شوهر ایده آلش را پیدا کرده است .
ادامه مطلب
اگر مي داني در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد ، مهم نيست كه او مال تو باشد ، مهم اين است كه فقط باشد : زندگي كند ، لذّت ببرد و نفس بكش
فرض کنيد:
به شما اين امکان رو ميدن که يه رئيس واسه دنيا انتخاب کنين ....
که قادر باشه به بهترين نحو ممکن دنيا رو رهبري و صلح و ترقي و خوشبختي رو براي بشريت به ارمغان بياره
ادامه مطلب را کلیک کنید
ادامه مطلب
ادامه مطلب را کلیک کنید
ادامه مطلب
جواب داد : می خواهد یک بزغاله بخرد و آنرا توی اتاق بیاورد .
دکتر گفت : تصور نمی کنم بزغاله خریدن و در اتاق آوردن دلیل کامل برای دیوانگی همسرتان باشد .
مرد گفت : آخر آقای دکتر ، هوای اتاق را کثیف می کند .
دکتر گفت : پنجره را باز کن ، مرد جواب داد : آنوقت تمام کبوترهای من فرار خواهند کرد ..
کاشکی "مونیتورت" بودم که همیشه رخ به رخت بودم.
کاشکی "کیبوردت" بودم که همیشه زیر انگشتات بودم.
کاشکی" هدفونت" بودم که همیشه توی گوشت بودم.
کاشکی" موست" بودم که همیشه توی مشتت بودم.
کاشکی "پسوردت" بودم که همیشه توی فکرت بودم.
Dalile Khoshbakhtie To
. Dashtane Dooste Khoobi Mesle Man
. Dashtane Doosti Mesle Man
. Faghat Dashtane Man
Dashtane Man
Man


آی آدمها
که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دایم دست و پای میزند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یازیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتید دست ناتوانی را
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که در همسايه ی صدها گرسنه،
چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم،
.....برای دیدن ادامه مطلب را کلیک کنید
ادامه مطلب



برای دیدن ادامه مطلبو کلیک کنید.
ادامه مطلب



هديه تهرانی سرانجام پای سفره عقد نشست 
